زنگ تفریح!!!زنان دوچرخه سوار

  
نویسنده : فاطیما افشار ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٥


 

 برای غریبه ی خودم

یه سلام پر رنگ برای اینکه همیشه سلامت باشی غریبه .

 

دلم گرفته ای کاش می تونستم تو آسمونا پرواز کنم و دنبالت بگردم

 

آخه تو یه فرشته ای غریبه !

 

وقتی به تو فکر می کنم خیلی آروم میشم . یه نیرویی به من می ده که آرامش دنیا رو

 

برام به ارمغان میاره . تو تمام خوبی ها و زیبایی ها و آرامش دنیای من هستی .

 

حتی نداشتنت هم آرام بخشه غریبه !

 

نمی دونم دلت تو انتظار دیدن کیه اما کاش بدونی دل من در انتظار دیدن توست !

 

  
نویسنده : فاطیما افشار ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٥


 

ی

  
نویسنده : فاطیما افشار ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٥


 

       کاش مي شد عشق را تفسير کرد       

                 کاش مي شد همچو گلها ساده بود        

                           سادگي را با تو عالم گير کرد

                                      کاش مي شد در خراب آباد دل  

                                                خانه احساس را تعمير کرد

                                                        کاش مي شد در حريم سينه ها    

                                                                 عشق را با وسعتش تکثير کرد

  
نویسنده : فاطیما افشار ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٥


 

هدیه من به پدرم

سلام

امروز روز پدر ه.يک روز ساکت و اروم.مثل پدرم.پدری که من ميدونم  تمام بار زندگی به دوش اونه.

بابای خوبم هيچ وقت روم نشد که تو چشمای قشنگت نگاه کنم و بگم خسته نباشيد.

 بابای خوبم يک دنيا دوست دارم.

بابای خوبم خسته نباشی.

بابای خوبم روزت مبارک.

  
نویسنده : فاطیما افشار ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٥


 

دوستان سلام!!!

روز پدر فرداست کادو يادتون نره پدر نعمت بزرگیه

آرزومند همه آرزوهای قشنگتون-فاطیما

  
نویسنده : فاطیما افشار ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٥


 

زنگ تفریح!!!

زنگ تفریح

  
نویسنده : فاطیما افشار ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٥


 

کامپیوتر

 

آموزگار زبان فرانسه داشت در کلاس درباره ی مونث یا مذکر بودن اسمها در زبان فرانسه توضیح می داد . دانشجویی که متعجب شده بود پرسید : استاد ، رایانه مذکر است یا مونث ؟ !                               

استاد که مطمئن نبود پاسخ چیست دانشجویان را به دو گروه دختر و پسر تقسیم کرد و از هر دو گروه خواست تا با ارائه دلیل پرسش دوستشان را پاسخ دهند .

 

گروه دانشجویان دختر با دلایل زیر جنس رایانه را مذکر اعلام کردند :

 

1- وقتی به آن عادت می کنیم گمان می کنیم بدون آن نمی توانیم کاری انجام دهیم !  ( اینو گفتم خوش باشین ...)

 2- با آنکه داده های زیادی دارند ، نادانند . ( البته دور از جون بعضی ها ) ( خوب دیگه حقیقت تلخه )

3- قرار است مشکلات را حل کنند اما در بیشتر اوقات معضل اصلی خودشان هستند .

 4-همین که پایبند یکی از آنها می شوید ، می فهمید که اگر صبر می کردید مورد بهتری نصیبتان می شد .

 

 از طرف دیگر دانشجویان پسر نیز با ارایه دلایل زیر جنس رایانه را مونث اعلام کردند .

 1- به غیر از خالق آنها کسی از منطق درونش سر در نمی آورد .

 2-کسی از زبان ارتباطی بین آنها سر در نمی آورد .

 3-کوچکترین اشتباه را در حافظه ی دراز مدت خود ذخیره می کنند تا بعد ها تلافی کنند .( پس چی ...)

 4-همین که پایبند یکی از آنها شدید باید تمام پولتان را صرف خرید لوازم جانبی برای آن کنید . ( دیگه دیگه ....)

 منتظر شنیدن نظرات شما در باره ی این سوال همراه با دلیل و منطق هستم . حتما نظر بدین

  
نویسنده : فاطیما افشار ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٥


 

طلب  عشق

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم 

      یا که  در خویش شکستیم صدایی نکنیم                                                                                 

 یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند                                                                                     

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم           

مهربانی صفت بارز عشاق خداست 

                                         یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم       

  
نویسنده : فاطیما افشار ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٥


 

هدیه واسه اونایی که نظر میدن

این لحظه های با تو نشستن سرودنی است!!!!

  
نویسنده : فاطیما افشار ; ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٥


 

هیچکس تنهاییم را حس نکرد

            لحظه ویرانیم را حس نکرد                           

                   در تمام لحظه هایم هیچکس

                             وسعت حیرانیم را حس نکرد

                                    آن که سامان غزلهایم از اوست

                                                بی سر و سامانیم را حس نکرد

 

  
نویسنده : فاطیما افشار ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٥


 

تو زندگي مسافريم

 

يه روز ميايم به اين خونه اما يه روز بايد بريم

تو اين سراي بي وفا كه پر شده از ادما

 

فقط مي مونه چندتا عكس يا مشتي از خاطره ها

يكي مي شه اهل هوس طالب شاديه و بس

 

اسير دل خواستنيها روحش رو بسته تو قفس

يكي مي شه عاشق زار دربه درو دنبال يار

 

يه لحظه اروم نداره دلش هميشه بي قرار

يكي به فكر شهرته به فكر اسم و قدر ته

 

دنيا براش جايي كه مخزن پول و ثروته

يكي مي شه باده پرست يه ادم هميشه مست

 

براش چه فرقي مي كنه با كي پاشد يا كه نشست

يكي كارش دل بردنه جون رو به لب رسوندنه

 

تا لب چشمه بردن و لب تشنه باز اوردنه

من وتو هم مسافريم يه روزی از اينجا ميريم

  
نویسنده : فاطیما افشار ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٥


 

هدیه واسه اونایی که نظر میدن

من به دنبال اتاقی خالی ... روزها می گردم .. تا از اينجا بروم ... 

من به دنبال اتاقی خالی ...

کز دل پنجره اش ....

عطر گل بوته شبنم زده ای ميگذرد ...

کز دل پنجره اش ...

 ناله و سوز نی غم زده ای ميگذرد ...

 روزهاست ميگردم تا از اينجا بروم ...

من به دنبال گليمی ساده ... سقفی از چوب و حصير ... سردری افتاده

من به دنبال نگینم هستم

من به دنبال هوای خنک آزادی ...

 و دری .. پنجره ای باز .... به يک آبادی ....

  روزهاست ميگردم ..

  تا از اينجا بروم ...

من به دنبال هوايی نه چنين آلوده ...

روزگاری نه چنين افسرده ...

روزهايی نه چنين پژمرده ...

روزها ميگردم ... تا از اينجا بروم ...........

 تا از اينجا بروم ...

 

  
نویسنده : فاطیما افشار ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٥


 

برای زندگی کردن...

بسيار کم فرصت داريم

اما برای روزی که خواهيم رفت

از اينجا تا ابديت.

قدر ثانيه های اندک زندگی ات را بدان

شايد آن دنيا آنگونه که فکر ميکنی نباشد!!!!!!!!!!!!!!!!

اينو تو مجله ی موفقيت ديدم منو حسابی تو فکر برد.تو رو چه طور؟

 

  
نویسنده : فاطیما افشار ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٥


 

نرو از پیشم

  
نویسنده : فاطیما افشار ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٥


 

هدیه واسه اونایی که نظر میدن

منم از خدا خواستم

درست شبیه همون چیزی که تو از خدا خواسته بودی

خدا به منم ندادش

اما نه به خاطر اینکه به صلاحم نبود

واسه اینکه لیاقتش رو نداشتم

لیاقت داشتن اون چیز بزرگ رو نداشتم

بعد از اون چیزای دیگه ای هم ازش خواستم

اما اون بازم بهم نداد

ولی من بازم در خونش رو زدم

نشستم زار زار گریه کردم

گفتم باشه

نده

اما ازم رو بر نگردون

اگه از خونت بیرونم کنی من می میرم

اون بیرون هوا سرده

اون بیرون پر از گرگه

اون بیرون منو می کشن

خدایا بذار اینجا بمونم

قول می دم دیگه هیچی ازت نخوام

فقط بیرونم نکن

فقط روت رو ازم بر نگردون

نگاهم کرد

لبخندی زدو گفت

مگه نشنیدی خدا ارحم الراحمین

مگه اعتقاد نداری که اگه بنده ای در خونمو بزن من تنهاش نمی ذارم

مگه نشنیدی خدا از همه بیشتر واسه بنده هاش دل می سوزونه

گفتم شنیدم

گفت مگه نشنیدی خدا از بنده های که کم بخوان خوشش نمی یاد

گفتم چرا اما آخه خدا جون تو که کما رو هم نمی دی

لبخندی به روم زد و گفت

می دم

هر چی که بخوای می دم

فقط شاید مدلش با اونی که تو ذهن توئه فرق کنه

فقط شاید زمانش طولانی تر شه

ولی مطمئن باش بهت میدمش

یا اونی که خواستی رو یا بهترش رو............................

 

 

  
نویسنده : فاطیما افشار ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٥


 

  
نویسنده : فاطیما افشار ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ امرداد ،۱۳۸٥


 

 

دلدار به من گفت: « اگر می خواهی از بر من بروی، برو،

 زیراسوگندی برای من نخورده ای.

 هیچ پیمان وفایی با من نبسته ای 

 اصلاً مردان باید بیشتر آزاد باشند،

 زیرا برای وفاداری آفریده نشده اند.

به راه خود برو، از کشوری به کشوری سفر کن،

 در بستر یکی خستگی بستر آن دیگری را از یاد ببر.

 هر جا زن زیبایی را دیدی دست در دستش بگذار و با او راز شوق و هوس گوی. هر جا ازشراب تلخ سیر شدی، سراغ باده ی شیرین رو.

اگر هم وقتی رسید که لبهای مرا از شراب شیرین تر یافتی،

 به نزد من بازگرد.من همچنان در انتظار تو هستم!

  
نویسنده : فاطیما افشار ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ امرداد ،۱۳۸٥


 

 

امروز میخوام یه داستان قشنگ و عبرت انگیزو که خودم چند وقت پیش خونده بودم براتون بنویسم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد والبته بعداز خوندنش کمی راجع بهش فکر کنید.   

نام داستان:طناب 

داستان درباره ي يك كوهنورد است كه مي خواست از بلند ترين كوهها بالا برود.

او پس از سالها اماده سازي ما جرا جويي خود را اغاز كرد ولي از انجا كه افتخار كار را فقط براي خودش مي خواست تصميم گرفت از كوه تنها بالا برود.

شب بلندي ها ي كوه رو تماما فرا گرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد.

همه چيز سياه بود.اصلا ديد نداشت وابر روي ماه و ستاره ها رو پوشانده بود.

همانطور كه از كوه بالا ميرفت چند قدم مانده به قله كوه پايش ليز خورد.

و در حالي كه سقو ط  مي كرد از كوه  پرت شد ودر حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد و احساس وحشتناك مكيده شدن را بوسيله قوه ي جاذبه اورا در خود گرفته بود.

همچنان سقوط مي كرد ودر ان لحظات ترس عظيمي اورا فرا گرفته بود.

 همه رويدادهاي خو ب و بد زندگي به يادش امد.

اكنون فكر مي كرد مرگ چه قدر به او نزديك است.ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد.

بدنش ميان اسمان و زمين معلق بودو فقط طناب او را نگه داشته بود.ودر اين لحظه

برايش چاره نماند جز اينكه فرياد بكشد(خدايا كمكم كن)

ناگهان صداي پر طنيني كه از اسمان شنيده مي شد جواب داد:

(از من چه مي خواهي)

اي خدا نجاتم بده

_ واقعا باور داري كه من مي توانم تو را نجات دهم؟

البته كه باور دارم

ـاگر باور داري طنابي را كه به كمرت بسته است پاره كن .

يك لحظه سكوت و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.

گروه نجات مي گويند كه روز بعد يك كوهنورديخ زده را مرده پيدا كردند.

بدنش از يك طناب اويزان بود وبا دستهايش محكم طناب را گرفته بود.و او فقط يك متر از زمين فاصله داشت.

وشما چقدر به طنابتان وابسته ايد؟

ايا حاضريد انرا رها كنيد؟ 

در مورد خداوند هرگز يك چيز را نبايد فراموش كنيم وان اينست كه هرگز نبايد بگوئيد او شما را فراموش كرده يا تنها گذاشته است .هرگز فكر نكنيد كه او مراقب شما نيست .به ياد داشته باشيد كه او همواره شما را با دستان خويش نگه داشته است.

اميدوارم از اين داستان خوشتون اومده باشه و البته درس هم گرفته باشيد.

سبز باشيدو دريايي.

 

  
نویسنده : فاطیما افشار ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ امرداد ،۱۳۸٥


 

بوسه

ببين كه چگونه لبهاي ساكتم

در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ،

شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم

و با چشماني بسته

براي اولين بار تو را ميبوسم

آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم

ديدي كه خداوند ميخنديد ،

خداوند خوشحال شده بود ،

خداوند خوشحال شده بود!!!

پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم

تا ابد

 

  
نویسنده : فاطیما افشار ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ امرداد ،۱۳۸٥